السيد عبد الكريم بن طاووس ( مترجم : مجلسي )

141

فرحة الغري ( فارسي )

ديد فرياد به رفيقش زد كه عجم آمد و خودش بر اسب تندروى سوار بود بدر رفت و سنقر به در دروازه رسيد و سر راه بر بدوى گرفت . بدوى برگشت و در پيش باب السّلام از اسب به زير آمد و اسب را رها كرد و اسب به خانهء پسر عبد الحميد نقيب رفت و بدوى پناه به روضهء مقدّسه آورد و غلامان سنقر آمدند كه او را از روضه بيرون برند ؛ بدوى را گرفتند و مىكشيدند و او به قبّهء ضريح چسبيده بود و مىگفت : يا ابا الحسن ! من عربم و تو عربى و قاعدهء عرب نيست كه دخيل خود را به دست دشمن دهد ، يا ابا الحسن ! من دخيل توام ، مرا امان ده ؛ و استغاثه مىكرد و غلامان دستش را از قبّه جدا مىكردند و او فرياد مىكرد كه : يا ابا الحسن ! امانت را مشكن ؛ پس او را گرفتند و بردند و سنقر خواست كه بدوى را بكشد ؛ بعد از مجادلهء بسيار راضى شد كه بدوى دويست اشرفى و آن اسبى كه سوار بود بدهد تا از كشتن او بگذرد و ابن بطن الحق ضامن بدوى شد و بدوى را حبس كردند و ضامن رفت كه مال و اسب بياورد و بدوى را خلاص كند . راوى مىگويد كه چون شب شد من و پدرم علىّ بن طحال در در روضه خوابيده بوديم ، صداى در آمد كه كسى در را مىزند . پدرم برخاست و در را گشود . ديديم ابو البقا سوراوى با آن بدوى داخل شدند و بدوى جبّهء سرخى پوشيده و عمامهء سبزى بر سر گذاشته و غلامى در عقب ايشان است و چيزى در سر دارد . در را گشوديم و اينها داخل روضه شدند و نزديك ضريح ايستادند و ابو البقا گفت كه : يا امير المؤمنين ! بندهء تو سنقر ترا سلام مىرساند و مىگويد كه از خدا و از شما معذرت مىخواهم و توبه كردم از اين كه دخيل ترا آزار دادم ، اينك بدوى دخيل شما و اين مال را فرستاده به كفّارهء آن عمل . پدرم پرسيد كه چه امر باعث اين شد ؟ ابو البقا گفت كه سنقر كه امشب به خواب رفت در خواب ديد كه حضرت امير المؤمنين ( ع ) بر سر او آمد و حربه اى در دست داشت و به او گفت كه : و الله كه اگر دخيل مرا رها نمىكنى ، از همين حربه جانت را مىستانم ! سنقر از خواب جست و اعرابى را طلبيد و خلعت داد و فرستاد و پانزده رطل نقره از جهت سركار حضرت فرستاد . از آن سه قنديل ساختند و بر ضريح آويختند و آن بدوى كه ضامن اين بدوى شده بود و رفته بود كه زر و اسب بياورد ، در صحرا حضرت را در خواب ديد كه